|نیکولا گرجستانی| چرا انقلاب شد؟
پایگاه اطلاعرسانی مرکز اسناد انقلاب اسلامی - دیدگاه: نیکولا گرجستانی؛ ایران یکی از کشورهای نادر جهان است که منابع طبیعی عظیم از جمله ذخایر بزرگ نفت و گاز و همچنین بازار داخلی بزرگ و موقعیت ژئواستراتژیک مطلوب دارد؛ کشوری که در قرن گذشته پتانسیل فوقالعادهای برای توسعه داشت. تاریخچه تلاشهای توسعه ایران در قرن گذشته چند نکته را برجسته میکند. نخست اینکه داستان پیشین روایتی است از فرصتهای از دست رفته. تصور کنید اگر تلاشهای مصدق برای توسعه فراگیر و پایدار در مسیر سوسیال دموکراسی ایرانی با کودتا قطع نمیشد، آیا انقلاب میشد؟ و امروز ایران چگونه میبود؟ به همین ترتیب، اگر پهلوی دوم به سخنان مشاوران اقتصادی و دولتمردان ورزیده خود گوش میداد، فضای سیاسی را بازتر میکرد و جلوی فساد سردمداران حکومتی را میگرفت، ایران میتوانست وارد مدار توسعه فراگیر شود. نکته دوم اینکه برای درک بهتر آنچه منجر به پایان سلطنت پهلوی شد، نیاز به واکاوی سه پرسش داریم: چطور شد که شرایط انقلابی و فروپاشی بهوجود آمد؟ چرا انقلاب نسبتا سریع پیروز شد و حکومت پهلوی نسبتا آسان فروپاشید؟ و چرا بعد از فروپاشی نظام پهلوی حکومت اسلامی شد؟
تجربه رویکرد پهلوی دوم به توسعه، چند آموزه کلیدی را دربردارد که میتواند در یافتن پاسخ برای پرسشهای مطرحشده راهگشا باشد. نخست اینکه اتکای بیش از حد به صنعت نفت بهعنوان محرک اصلی رشد، بخشهای دیگر اقتصاد را نسبتا فشل کرد. دوم اینکه استراتژی توسعه شهرمحور و بیتوجهی به شکاف شهر و روستا و مشارکت شهروندان در فرآیند توسعه منجر به توسعه نامتوازن و نابرابر شد. سوم، استراتژی توسعه سرمایهبر و مصرفمحور و بیتوجهی به ایجاد مشاغل پایدار نتوانست انبوه مردمی را که از روستاها به شهرها سرازیر شده بودند، جذب کند و در نتیجه نابرابریها افزایش یافت. چهارم، هزینههای کلان ارتش، عملیات سرکوب ساواک و فقدان پیشرفت در مسیر توسعه سیاسی و وجود یک فضای خفقان سیاسی از مهمترین عوامل انباشت نارضایتیها بود؛ حتی در بین طبقه متوسطی که قرار بود پایه جدید اجتماعی حکومت شود. پنجم اینکه گرچه رویکرد آمرانه به توسعه در کوتاهمدت نتایج چشمگیری به همراه داشت، ولی در درازمدت نتوانست جوابگوی چالشهای توسعه پایدار و فراگیر و پیامدهای جانبی آن اصلاحات باشد.
تحولاتی که اصلاحات اقتصادی و اجتماعی پهلوی دوم در جامعه بهوجود آورد تاثیر بسیار ژرفی بر ارزشهای جامعه داشت؛ ولی رویکرد اقشار مختلف به این تحولات ارزشی یکسان نبود. در سال۱۳۵۳، یک پیمایش ملی بسیار گرانقدر در قالب یک «طرح آیندهنگری» انجام شد که اخیرا بهصورت کتاب با تیتر بسیار برانگیزاننده «صدایی که شنیده نشد» منتشر شده است. یکی از مهمترین یافتههای گزارش آن پیمایش، گستردگی نگرشها و ارزشهای مردم یا به اصطلاح صدای جامعه آن زمان بود. نکته کلیدی اینکه همه گروههای جامعه به یک اندازه از توان تحمل پیامدهای فرهنگی و اجتماعی ناشی از برنامه اصلاحات برخوردار نبودند. مشکل اصلی این بود که رشد شتابان و نامتوازن، جامعه را از وضعیت سنتی خود که متکی بر اقتصاد کشاورزی بود به سوی جامعهای با اقتصاد صنعتی و ارزشهای مدرن تکان داده بود؛ ولی سرعت تغییرات چنان زیاد بود که بخش وسیعی از مردم و حتی بعضی از نخبگان و اقشار طبقه متوسط نوظهور هم نمیتوانستند با محیط تازهبنیاد و ارزشهای تازه پدیدارشده کاملا همدلی کنند. در یک کلام، اکثر مردم از محیط آشنای خود کنده شده بودند و در محیط تازهای دست و پا میزدند. گستره و سرعت آن تغییرات از بالا به پایین بنیان اجتماعی-روانی ایران را متحول کرد؛ درحالیکه تودههای مردم آمادگی مواجهه با چنین وضعیتی را نداشتند. به عبارت دیگر، آنها نه میتوانستند به گذشته برگردند و نه در آینده جای امنی برای خود و عزیزانشان میدیدند و در نتیجه بسیاری (بهویژه حاشیهنشینان شهری) با بحران شدید هویتی مواجه شدند. این وضعیت بحرانی سبب پیدایش میل به «بازگشت به گذشته» یا «بازگشت به خویشتن» شد و در ادبیات و فیلمهای سینمایی آن دوران هم انعکاس پیدا کرد. در این میان هویت مذهبی به مثابه فضایی بود که میتوانست ارزشهای مادی زندگی را با ارزشهای معنوی پیوند بزند و از نظر روانی فرد را تسکین دهد. بازگشت به هویت مذهبی نفوذی فراگیر در بین اکثر مردم یافت؛ بهویژه اقشاری که کماکان با فرهنگ سنتی درآمیخته بودند. حتی در میان بخشی از طبقه متوسط نوظهور آن زمان که با رشد اقتصادی بالیده و انتظار این بود که به پایگاه اجتماعی جدید حکومت پهلوی بدل شود، میل به چنین ارزشهایی از میل به ارزشهای مدرن پیشی گرفته بود. یک نظرسنجی که در چارچوب «طرح آیندهگری» انجام شد، یافتهای بسیار مهم را آشکار کرد و آن اینکه قشر جوان جامعه گرایش بهخصوصی به ارزشهای مذهبی داشت. در ظاهر کشور رو به پیشرفت بود، اما اقشار مهم جامعه از نظر فرهنگی و اجتماعی تاب چنین تغییرات گسترده، شتابزده ونامتوازنی را نداشتند و از نظر هویتی متزلزل شده بودند. به عبارت دیگر، جامعه خود را در یک وضعیت تعلیق میدید. این همزیستی اجتماعی یا به عبارت دیگر تضاد بین هویت مدرن و هویت سنتی حتی در دربار نیز قابل ردیابی بود؛ بهویژه در دفتر فرح پهلوی، فضایی که یک وجهش به سوی مدرنیته در حرکت بود (کانون پرورش فکری کودکان و جشن هنر شیراز) و وجه دیگرش در فلسفه سنتی و بازگشت به خویشتن سیر میکرد (فلسفه و فعالیتهای سیدحسین نصر، رئیس دفتر فرح پهلوی).
درچنین فضایی، گرچه گرایشهای سیاسی مخالف از جمله ملیون، چپها و مذهبیها تحلیلهای مختلفی از اوضاع کشور ارائه میکردند، ولی به تدریج در سالهای قبل از انقلاب سر دو موضوع همسو شدند: یکم، رویکرد ضد استعماری-امپریالیستی به جایگاه ایران در منطقه و جهان و دوم اینکه مشکلات جامعه مستقیما به نظام حکومتی مربوط است. در نهایت این گرایشها توانستند گفتمانهایی را ترویج کنند با این مضمون که حل مشکلات انباشتهشده در جامعه فقط با دگرگونی نظام حاکم ممکن خواهد بود. به نظر میرسد که چنین همگرایی بین گروههای سیاسی مخالف (احزاب داخل و خارج کشور) در تاریخ معاصر ایران کمنظیر و در پیروزی انقلاب نقش عمدهای ایفا کرده باشد. البته گرایشهای مختلف در نحوه مقابله با رژیم حاکم و همچنین درباره ساختار مورد نظر در نظام بعدی، راهکارهای متفاوتی ارائه میکردند. ملیون فعالیتهای خود را همواره در چارچوب مبارزه مسالمتآمیز و دموکراتیک پیش میبردند؛ گرایش چپ به تدریج رادیکالیزه شد و بعضی از آنها مسیر مبارزه چریکی را دنبال کردند (چریکهای فدایی خلق) و گرایش مذهبی بیشتربه گسترش شبکه تشکیلاتی و نفوذ در بستر جامعه، بهویژه در بین اقشار حامل فرهنگ سنتی را هدف گرفته بود – البته طیفی از گرایش مذهبی هم رادیکالیزه شد و به مبارزه مسلحانه روی آورد (سازمان مجاهدین خلق).
در این میان شاه نبرد ایدهها را باخت و گرایش مذهبی در ترویج گفتمانش موفقتر عمل کرد؛ چون دارای روایت قانعکنندهتری بود و هم شبکه تشکیلاتی گستردهتری داشت (مساجد، حوزهها، تکیهها، روضهخوانیها و عزاداریها). گسترش این شبکه تا حد زیادی ناشی از رویکرد حکومت پهلوی دوم بود که با محدود کردن و سرکوب گرایشهای سیاسی میانهرو و سکولار بهویژه جبهه ملی و چپها، رقبای سیاسی گرایش مذهبی را به اصطلاح از میدان خارج کرد. برای مثال، درحالیکه جزوههای اشتراکی توقیف میشدند، شمارگان کتابهایی که با موضوعات مذهبی منتشر میشدند، بهصورت تصاعدی در حال رشد بود و همچنین تعداد مساجد و گروههای مذهبی مانند حسینیهها چند برابر و تعداد زیادی از مساجد با حمایت دولت ساخته میشد. در خلأیی که در فضای سیاسی بهوجود آمد، گرایش مذهبی که از آزادی نسبی بیشتری برای فعالیتهای خود بهرهمند بود، اگرچه بعضی از رهبران آن زندانی شده بودند، توانست در اقشار نسبتا سنتی جامعه آن زمان برد بیشتری پیدا کند. از نیمه نخست دهه۱۳۴۰ تا سالهای قبل از انقلاب بلوکهای مختلفی با گرایش مذهبی و فرهنگ سنتی شکل گرفتند. در زمان انقلاب، روحانیون مبارز توانستند فعالان بلوکها را که اغلب در مناطق سنتی شهرها نزدیک بازار، عامل تجمع و ترویج ایدههای مذهبی و ضد رژیمی ساکن بودند بهعنوان به اصطلاح پیادهنظام انقلاب بسیج کند و آیتالله خمینی که در بین این بلوکها هواداران زیادی داشتند سرانجام رهبر انقلاب شدند.
در نهایت این اشتباهات سیاستی-راهبردی و فلج شدن حوزه تصمیمگیری حکومت شاه بود که با بستن فضای سیاسی، سرکوب مخالفان، سلب آزادیهای سیاسی و ناتوانی نظام در پاسخگویی به انباشت مطالبات مردم، شرایط انقلابی را بهوجود آورد و عاملان توسعه آمرانه پهلوی دوم را از میدان بیرون راند. درحالیکه اقتصاد عامل اصلی انقلاب نبود، ولی حکومت شاه دیگر نمیتوانست به «قرارداد» ضمنی خود با ملت ایران عمل کند: یعنی «ما شما را به دروازههای تمدن بزرگ میبریم. اما در عوض شما نباید در سیاست دخالت کنید.» شواهد مستند در بخشهای قبلی به وضوح نشان میدهد که حکومت شاه با اشتباهات سیاستی-راهبردی، ناکارآمدیهای اجرایی، فساد و سوءمدیریت مالی شرایطی را بهوجود آورد که منجر به انباشت نارضایتیهای مردم شد و فضای جامعه را به تدریج انقلابی کرد. در واقع، میتوان استدلال کرد که اشتباهات خود شاه موجب انقلاب شد. بهرغم تلاشهای قابل توجه در راستای اصلاحات اقتصادی و اجتماعی، حکومت پهلوی دوم با فرمایشی و نمایشی کردن احزاب و انتخابات، آن نهادها را از هویت دموکراتیک خود خالی کرد و به این ترتیب فرآیند مشارکت مردم در نظارت آنها بر امور کشور را از میان برداشت تا اینکه دیگر صدای مردم به گوش شاه نمیرسید؛ ولی در نهایت، این مردم بودند که ندای شاه که درآبان۱۳۵۷ گفت: «من صدای انقلاب شما را شنیدم» را نشنیدند یا نخواستند که بشنوند. 6روز قبل از رفتن از ایران، شاه هوشنگ نهاوندی، وزیر علوم را میپذیرد و به نقل از خاطرات نهاوندی، شاه به او میگوید: «این کله (اشاره میکند به سر خود) را میبینید؟ این دیگر کار نمیکند. ولم کنید. میخواهم بروم. ارتش هم هر غلطی میخواهد بکند، خودش بکند. از دست من دیگر کاری برنمیآید.»
گرایش مذهبی که در سالهای آخر قبل از انقلاب به اصطلاح گوی میدان شده بود، چند طیف مهم داشت از جمله نهضت آزادی به رهبری مهندس بازرگان که نسبتا بیشتر به اصول دموکراسی اعتقاد داشتند. دستاورد مهم این طیف، پیشنویس قانون اساسی جدید بود که با الگوبرداری از قانون اساسی جمهوری پنجم فرانسه در زمستان۱۳۵۷ و قبل از پیروزی انقلاب در پاریس تدوین شده بود و به اصطلاح بوی دموکراسی میداد. آقای خمینی آن پیشنویس را در پاریس تایید کرده بودند. درنهایت، عدم توسعه متوازن اقتصادی-سیاسی-اجتماعی-فرهنگی منجر به انباشت نارضایتیهای شدید در جامعه شد و نه آن نهادهای سیاسی عمدتا توخالی، نه آن ساختارهای اکثرا ناکارآمد و نه آن ساواک مخوف و نه آن ارتشی که برپاییاش میلیاردها دلار هزینه دربرداشت، نتوانست یا نخواست جلوی خشم مردم بایستد و حکومت پهلوی همانند یک خانه کاغذی در مدت زمان کوتاهی از درون فروپاشید. کارگزاران اقتصادی ارشد نظام سلطنتی در خاطراتشان به 6عامل اصلی فروپاشی اشاره میکنند: استبداد شاه و دخالت او در امور اجرایی؛ بیتوجهی شاه به نظام برنامهریزی و هشدارهای کارشناسی؛ افزایش درآمدهای نفتی و بیانضباطی مالی؛ ناکارآمدی دولت و نظام اجرایی؛ فساد در فرادستان؛ بیتوجهی به اولویتهای اصلی کشور از جمله غفلت از توسعه اجتماعی-فرهنگی و تمرکز بر توسعه فیزیکی.
بعد از فروپاشی نظام پهلوی و پیروزی انقلاب، دولت موقت بازرگان که اکثرا متشکل از اعضای گرایشهای سیاسی نسبتا میانهرو بود (نهضت آزادی، جبهه ملی و جنبش آزادی بخش مردم ایران) بر سر کار آمد، فضای سیاسی نسبتا بازتر شد و احزاب و تشکلهای سیاسی فعالیتهای خود را از سر گرفتند. ولی بهرغم تلاش دولت موقت برای پاسداشت حقوق و آزادی شهروندان، تحقق امیدهای قبل از انقلاب بهطور کلی با چالشهای مهمی مواجه شد. وجود مشکلات متعدد، نبود اجماع کافی بین نیروهای انقلابی، نبود همگونی فکری میان مسوولان سیاسی، وجود سلایق متفاوت و شرایط انقلابی کشور موجب شد تا اغلب تصمیمگیریهای دولت در عرصه توسعه با مشکلات جدی مواجه شود.
نظام جدید در پی یک رفراندوم به تایید ملت رسید و زمینه جدیدی برای توسعه کشور را فراهم کرد. البته در همهپرسی روز ۱۲فروردین۱۳۵۸ از مردم درباره «جمهوری اسلامی» نظرخواهی شد. این اصطلاح نتیجه بحث در باب سه گزینه پیشنهادی «جمهوری دموکراتیک»، «جمهوری دموکراتیک اسلامی» و «جمهوری ایران» در دولت و شورای انقلاب بود. برای مثال، گرایش چپ طرفدار «جمهوری ایران» بود، نهضت آزادی از «جمهوری دموکراتیک» حمایت میکرد و جریان مذهبی رادیکال طرفدار «جمهوری اسلامی» بود. اکثر گرایشها بر این باور بودند که پیش از برگزاری رفراندوم باید یک بحث اجتماعی فراگیر در بین مردم در باب اهداف، آرمانهای توسعه و محتوای آن جمهوری انجام شود و پس از تصویب قانون اساسی در مجلس موسسان، نظر ملت در یک همهپرسی گرفته شود. در نهایت، قبل از اینکه قانون اساسی تصویب بشود «جمهوری اسلامی» به رای گذاشته شد. به گفته آیتالله خمینی «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد.» گرایشهای دیگر از قرار به این نتیجه رسیده بودند که در جو سیاسی-اجتماعی آن زمان اگر هم چند گزینه در برابر نظام سلطنتی به همهپرسی گذاشته میشد، «جمهوری اسلامی» اکثریت رای را میآورد و در نتیجه آنها با رفراندوم با گزینه «جمهوری اسلامی» موافقت کردند. سر انجام، بعد از رفراندوم موضوع قانون اساسی پیش آمد. طراحان پیشنویس نسبتا دموکراتیک که در پاریس تهیه شده بود، میخواستند آن پیشنویس را در مجلس موسسان مطرح کنند. در نهایت آیتالله خمینی از تشکیل مجلس خبرگان برای تصمیم قانون اساسی حمایت کردند. اکثریت اعضای مجلس خبرگان از طیفهای گرایش مذهبی بودند. دیری نگذشت تا اصل ولایت فقیه در مجلس خبرگان وقت وارد قانون اساسی شد و کاملا ماهیت پیشنویس پاریس را دگرگون کرد.
در پایان سخن، میتوان استدلال کرد که کسانی که به ادعای بعضی به اصطلاح بر موج انقلاب سوار شده بودند (بگوییم پنجاهوهفتیها) ممکن است از واقعیتها و اهداف گرایشهای آن زمانه آگاهی کاملی نداشتند و حتی بعد، خودشان هم مرتکب اشتباهات سیاستی دیگری شدند؛ ولی نکته کلیدی این است که آنها عامل اصلی انقلاب نبودند، خود شاه و به اصطلاح کاروان همراهان او در مسیر توهمآلود تمدن بزرگ، یا به عبارت دیگر این «پنجاهیها» بودند که با ناکارآمدیهای سیاستی برنامه توسعه خود شرایط انقلاب را بهوجود آوردند. در نهایت و شوربختانه، درسآموختههای دوران پهلوی دوم به زودی فراموش شد و مردم ایران به تدریج شاهد اشتباهات راهبردی سیاست اقتصادی و ناکارآمدیهای بسیار جدی دیگری در فرآیند توسعه شدند. جامعه امروز ایران با مشکلات بسیار جدی اقتصادی و اجتماعی دست به گریبان است که امید نسل جوان برای آزادی، برابری، رفاه و آسایش را کاهش داده است. بحران کنونی ایران جدیتر از سالهای ۱۳۳۲ یا ۱۳۵۷ است؛ زیرا کشور نه تنها با شرایط اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بسیار سختی روبهرو است، بلکه گرفتار یک درگیری منطقهای بهشدت آتشی مزاج است که هر لحظه ممکن است منفجر شود. در چارچوب و پیشینهای که در این نوشتار مطرح شد، آیا منصفانه است که همه بحرانهای کنونی توسعه کشور، یعنی ۴۵سال بعد از انقلاب را به گردن به اصطلاح پنجاهوهفتیها بیاویزیم و آنها را مسوول کلیه مشکلات سیاستی و معیشتی امروز بدانیم؟ پس مسوولیت آنهایی (پنجاهیها) که شرایط انقلاب را هموار کردند و آنهایی (شصتیها) که در سالهای بعد از انقلاب از آرمانهای نخستین و والای آن دور شدند، چه میشود؟
* دیدگاه صرفا بازتابدهنده نظرات اساتید، محققان و پژوهشگران در حوزههای مختلف تاریخ معاصر است و مرکز اسناد انقلاب اسلامی بر آنست از این طریق فضای نقد و گفتگوی علمی را فراهم نماید. انتشار این مطالب به معنای رد یا تایید محتوای مورد نظر نیست.